حسن حسن زاده آملى
471
هزار و يك كلمه (فارسى)
تولّدم در اواخر سال 1307 ه ش بوده است . خداى تعالى را شاكرم كه از پستان پاك شير خوردهام و در دامان پاك تربيت شدهام . الحمد للّه كه حقا مادرم ديندار خالص و موحّد مخلص و فانى در نور ولايت بود . با طهارت جفت بود و طاق بود * با ولايت بر سر ميثاق بود از خدايم تاج عزّت بر سر است * كو حسنزاده حسن را مادر است بركاتى كه از الطاف إلهى نصيبم شده است همه از شير طيّب و دامن طاهر مادرم و روزى حلال پدرم بوده است . از شير پاك و دامن قدسى كنام مام * وز لقمه حلال و مباح پدر مرا اين گفتارم محض صدق و صرف صواب است ، نه سخنى از روى تعصّب و خوى محبّت به پدر و مادر . نقل چند بيت از بند پانزدهم دفتر دل مناسب مىنمايد : كند احوال هرپيرى حكايت * ز اوصاف جوانيش برايت چه هرطفلى بود آغاز كارش * كتاب شرح حال روزگارش هرآن خويى پدر يا مادرش راست * همان خو نطفه او را بياراست غذاى كسب باب و شير مامش * بريزد زهر يا شكّر به كامش چو از پستان پاكت بود شيرت * تويى فرخنده كيش پاكسيرت منى بذر و نسا حرث و تو حارث * بجز تو حاصلت را كيست وارث اگر پاك است تخم و كشتزارت * هرآنچه كشتهاى آيد به كارت و گرنه حاصلت برباد باشد * ترا از دست تو فرياد باشد در سال دوم ابتدائى بودم كه مادر عزيز را از دست دادم . و بعد از آنكه كلاس ششم را به اتمام رساندم به سبب پيشآمد برخى از رويدادها كه بايد گفت : شرح آن هجران و آن خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر چند ماهى به رسم عادت بگذشت كه بسيار حيف شد ، تا دوباره لطف الهى يار شد و توفيق آنسويى مددكار كه در مدرسه جامع آمل به تحصيل مشغول شديم . در حدود دو سه ماهى به فراگرفتن مسايل اوّلى دينى ، و از بركردن نصاب الصبيان